چهارشنبه 1386/10/05 ساعت 11:37
یادت هست که آن روزها چقدر از رسیدن صبح حرف می زدم. یادت هست که برای ابر سواری چه لحظه ها که چشم براه صبح ننشستم. برای دیدنش چه سیل ها که براه نیانداختم.
و آن قدر نیامد که حتی اشک ابرهای آسمان را هم در آورد. آن قدر نیامد که داشت همه جا از سردی و بی روحی پر می شد. آن قدر صبح نیامد که نزدیک بود تاریکی شب راهی به سمت دلم باز کند و آن را تسخیر کند.
باورت می شود؟! ... بالاخره صبح آمد. صبح، لحظه طلوع خوبی ها به ناگاه آمد. و من که سال ها در حسرت طلوعش در غروب غربت خویش نشسته بودم و آهنگ حسرت سر می دادم، اکنون شاهد یک تحول بزرگ خواهم بود.
اجازه ابر سواری از آسمان صادر شد. باورت می شود؟! من ابر سواری خواهم کرد
...
نوشته شده توسط عرفان هدایت پور | لینک ثابت | عنوان:  

