چشمم را باز می کنم تا ببینم. ببینم آن چه را که زیبا و دلرباست. اما نگاهم را به کدام سو بچرخانم؟! کمی که فکر می کنم، می بینم جز سپیدی ابر، و زلالی آب چیز دیگری نمی تواند حس زیبائی دوستی مرا برانگیزد.
دو راه بیشتر ندارم. یا سر به آسمان بلند کنم و سپیدی ابر را ببینم و یا اینکه سر به زیر اندازم و به زلالی آب بنگرم.
انتخاب سختیست. از این در هراسم که اگر نگاه در زمین اندازم، از زلالی خبری نباشد و با آبی گل آلود روبرو گردم و من برای همیشه در حسرت زیبائی ها بمانم. اما انگار نگاه به آسمان بهتر است. چون دست انسانهای زشت سیرت و منفی نگر دیگر به ابرهای سپید آسمان نمی رسد تا آن را نیز چون آب زلال، گل آلود و ناخوشایند کنند. خیالم راحتست که هیچ کس نمی تواند ابرهای سپید آسمان را که مظهر پاکی و طهارت هستند، از من بگیرد.
این حس خوب دوست داشتن و زیبا دیدن تنها به این شرط تامین می شود که نگاهم همیشه به آسمان باشد، که اگر لحظه ای غفلت کنم و باز نگاهم به زمین بیوفتد، چشمانم باز پر می شود از زشتی ها و پلیدی ها و دلم باز پر می شود از غم و اندوه و بد بینی.
پس آسمان برای همیشه نقطه دید منست...

