در این شب ظلمانی روی صندلی ای در بالکن خانه مان نشسته ام. از سکوت شب و آرامش آن بهره می گیرم و به روشنایی ماه می نگرم. و در جستجوی منبع روشنایی در اعماق فکر خود غوطه می خورم و آرزو می کنم که صبح فرا رسد. آن صبح روشنایی ...
آرزو می کنم، خدای بزرگ مرا تا صبح بیدار نگه دارد. می خواهم صبح را ببینم.
چهل سحر به امید و شوق دیدن صبح بیدار می مانم و تو را می خوانم. تو را می خوانم و از رحمت بیشمارت می گویم. تو را با عفو و بخشش زیادت، تو را با آن فضل کثیرت، و تو را با آن عطای بی کرانت می خوانم.
باید پرواز کنم و خود را به ابر سپید آسمان برسانم، تا از بالای آن شکوه و عظمت صبح را بیش از پیش دریابم. آرزویم اینست که سوار بر ابر سپید راهم را با قوّت و اراده ای بلند به سوی تو دنبال کنم.
چهل سحر تا ۲۷ رجب بیدار می مانم. و دلم را مالامال از محبت و عشق تو می گردانم تا پاک بمانم و پاکتر شوم. به سپیدی ابر، به زلالی آب ...
بی گمان صبح خواهد آمد.

