تبليغاتX
.:. به سپیدی ابر ، به زلالی آب .:.
پنجشنبه 1386/04/28 ساعت 7:28

مدتيست از خود بي خود شده. خيلي كسل و بي روح ... در اتاقش را باز مي كنم. جز سكوت و تاريكي با چيز ديگري مواجه نمي شوم. گوشه اي نشسته، زانوهايش را در بغل گرفته و به نقطه اي در سياهي خيره شده. تمام وجودش را نااميدي و يأس فرا گرفته. ديگر نماز هم نمي خواند. ديگر دستهايش را رو به آسمان بالا نمي برد و ستاره اي از آسمان اميدش نمي چيند.

با او حرفها دارم. چيزي نمي گويد فقط من حرف مي زنم، با اينكه شك دارم اصلا گوش شنوايي داشته باشد. برايش از اميد مي گويم. از اينكه مي شود زندگي را زيبا ديد و سختي ها را تحمل كرد. حرفي نمي زند ولي نيشخندش تمام حرف دلش را رو مي كند. انگار ديگر كار از كار گذشته. اين كار او مرا از سخن گفتن عاجز مي كند. درمانده، لبهايم را جمع مي كنم و من نيز چون او نگاهم را به تاريكي مي سپارم. اينجا چيزي جز تاريكي نيست. حتي دل او هم از منفي بافي و يأس تاريك شده و ديگر نوري در خود به جاي نگذاشته. دفتر خاطراتش را از زير دستش مي كشم. مقاومتي نمي كند و من الان آن دفترچه را روبروي چشمانم مي بينم. ولي چيزي جز سياهي و تاريكي ديده نمي شود.

او آن روزها جز خدا نامي بر زبان نمي آورد. همه دارايي و اميد و آرزويش ياد خدا بود. فقط به پاكي و آرامش دروني مي انديشيد. ايرادش اين بود كه به سختي هاي راه نظر نداشت. همه چيز را راحت مي ديد و استدلالش اين بود كه خدا همراه اوست. با آن آرزوها و هدفهاي بزرگش پا در جادۀ زندگي گذاشت. سختي ها و موانع يكي پس از ديگري پيش رويش سبز مي شدند. خستگي و درماندگي روز به روز چهرۀ او را در هم تر مي كرد.

دلي مي خواست به سپيدي ابر، به زلالي آب ولي سختي هاي راه امانش را بريدند. تا جايي كه تسليم تاريكي شد و نور را آرام آرام از قلب خود بيرون كرد.

او اكنون وجه جدا نشدني منست. وجه بدبين و بي انگيزۀ من. اگر كاغذي سفيد جلويش بگذاريم كه نقطۀ سياه ناچيزي در ميان آن باشد، رقص و خودنمايي سفيدي كاغذ را نمي بيند ولي اندوه آن نقطۀ سياه را به خوبي احساس مي كند.

نمي دانم بايد چه كرد تا او از اين حال نافرجام بيرون آيد. چه تلنگري مي تواند نجاتش دهد. شايد بايد نشست و به خدا سپرد،‌نمي دانم... شايد با اين آيه از قرآن كريم به خود آيد: «انّ الحسنات، يذهبن السيّئات» براستي خوبي ها و زيبائي ها، زشتي ها را از ميان بر مي دارد و توجه به اين حقيقت كه نيمه پر ليوان است كه او را مي تواند سيراب كند، نه نيمه خالي آن. نيمه پر ليوان، همان چيزيست كه او دارد و نمي بيند. تمام امكاناتي كه بودنشان توشۀ خوبي مي تواند براي ادامه راه باشد.

سر بر مي گردانم و باز لحظه اي به حال زار او نظر مي اندازم. دارد اشك مي ريزد. به سختي،‌چشمانش را به سوي من مي چرخاند و اشكهايش را نشانم مي دهد. با نگاهش مي گويد آيا راه بازگشتي هست؟ چه بايد كرد؟... بايد نيمه روشن خود را با چشم دل ديد و خداوند قادر و مهربان را به خاطر عطاي آن روشني شكر گفت...

نوشته شده توسط عرفان هدایت پور | لینک ثابت | عنوان: نيمۀ روشن من 
سه شنبه 1386/04/19 ساعت 4:52

در این شب ظلمانی روی صندلی ای در بالکن خانه مان نشسته ام. از سکوت شب و آرامش آن بهره می گیرم و به روشنایی ماه می نگرم. و در جستجوی منبع روشنایی در اعماق فکر خود غوطه می خورم و آرزو می کنم که صبح فرا رسد. آن صبح روشنایی ...

آرزو می کنم، خدای بزرگ مرا تا صبح بیدار نگه دارد. می خواهم صبح را ببینم.

چهل سحر به امید و شوق دیدن صبح بیدار می مانم و تو را می خوانم. تو را می خوانم و از رحمت بیشمارت می گویم. تو را با عفو و بخشش زیادت، تو را با آن فضل کثیرت، و تو را با آن عطای بی کرانت می خوانم.

باید پرواز کنم و خود را به ابر سپید آسمان برسانم، تا از بالای آن شکوه و عظمت صبح را بیش از پیش دریابم. آرزویم اینست که سوار بر ابر سپید راهم را با قوّت و اراده ای بلند به سوی تو دنبال کنم.

چهل سحر تا ۲۷ رجب بیدار می مانم. و دلم را مالامال از محبت و عشق تو می گردانم تا پاک بمانم و پاکتر شوم. به سپیدی ابر، به زلالی آب ...

بی گمان صبح خواهد آمد. 

نوشته شده توسط عرفان هدایت پور | لینک ثابت | عنوان: سوار بر ابر... 
پنجشنبه 1386/04/14 ساعت 5:58

ماه از پشت لکّه های سفید در حال حرکت ابر، از پنجره اتاق به سجاده ای ساده و سپید رنگ زُل می زند.

سر بر سجده می گزارم و تمام آرزوهای دست نیافتۀ چندین ساله ام را مرور می کنم. به یک زندگی پاک فکر می کنم. زندگی ای آرام، توأم با عشق به معبود، به سپیدی ابر، به زلالی آب ...

آرام سر بر می دارم. نا خواسته قطره ای از چشمانم روی سجاده می چکد. تاریکی اتاق و سکوت شب، فرصتی مغتنم برایم مهیا می کند. تا فکر کنم و به این بیاندیشم که چرا سالهاست پاسخی از جنس روشنایی از سوی معبود و بندگان خالص او یعنی اهل بیت پاک و مطهّر به سرای خاموش و تاریک دل من نتابیده است.

دیگر توسل بدون پاسخ امانم را بریده است. آرزو میکنم به بهانۀ مجازات گناهانم، بر صورتم سیلی بزنند امّا در برابر درد دل هایم سکوت نکنند. تا لااقل با خود بگویم اگر با دیگرانش بود میلی/ چرا ظرف مرا بشکست لیلی ، تا دیگر از سکوت تعبیر به فراموشی نکنم... امّا چه سود که سالهاست طعم تلخ سکوت را چشیده ام.

در باز می شود و شعاعی از نور به داخل می تابد. قطرات اشک روی گونه هایم که بواسطۀ تاریکی خود را پنهان نگاه می داشتند، اینک کمی خود نمایی میکنند. مادر بزرگم با چهره ای مهربان در چهار چوب در ایستاده و نگران به صورتم زل می زند. می گوید مادر! 10 بار از سورۀ مزمّل بخوان تا حاجتت روا شود. خودت را در اتاق حبس نکن و نگذار غم بر دلت تحمیل شود.

در را می بندد و مرا به دست سکوت و تاریکی اتاق می سپارد. بلند می شوم و دیوان حافظ را از قفسۀ کتابهایم بیرون می کشم. با دلی شکسته و چشمی اشک بار حمد و سوره ای نثارش می کنم تا شاید راه به رویم بگشاید.

صفحه ای باز می شود. چراغ را روشن میکنم و در بهت و حیرت، روی همان سجادۀ ساده و سپید رنگ، زیر نگاه همان ماه میان ابرهای سفید میخکوب می مانم...

      «حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان بصدق                    بدرقۀ رهت شود همّت شحنۀ نجف»

نوشته شده توسط عرفان هدایت پور | لینک ثابت | عنوان: بدرقه راه